|
محمدرضا عشق اول و اخر من
|


سرتو بالا بگير
سرتو بالا بگير تا هنوز دير نشده
تادلم زير فشار غصه ها پير نشده
سرتو بالا بگير من تحملم كمه
تو دلم به حد كافي پر غصه و غمه
سرتو بالا بگير من كنارتم هنوز
چي آوردم به سرت كه مي نالي شب و روز
من خودم اينجا غريبم جز تو هيچ كي رو ندارم
گل من تحملم كن تا يه كم دوم بيارم
توي لحظه هاي دلگير اين تو خاطرت بمونه
كه همين يه قطره اشكت زندگيمو ميسوزونه


تو را به جای تمام کسانی که نشناخته ام دوست می دارم
تو را به جای تمام روزگارانی که نمی زیسته ام دوست می دارم
برای خاطر عطر نان گرم دوست می دارم
و برای خاطر نخستین گل ها
تو را به خاطر دوست داشتن دوست می دارم
تو را به خاطر تمام کسانی که دوست نمی دارند دوست می دارم

اینجا قلعه تنهایی من است.
دیر زمانی است صدای گذر هیچ پرنده ای سکوت آسمان آن را بر هم نزده.
و هیچ کس حتی غریبه یا گمشده ای گذارش بدین سرزمین نرسیده.
شاید فردایی نباشم ... اما تمام فردا ها را با یادت سپری می کنم ..
و به این امید فردایی می روم که خاطراتت همیشه با منند ......
شاید آنجا در کنار گور من تو بیایی و دستان بی نهایت مهربانت را
برای لمس اون سنگ سرد که فاصله ی عمرو زندگیست ... دراز کنی ...
و از لمس دستانت با سنگ سرد تنهاایم به لذت می رسم ...
از این دنیا با خود هیچ نخواهم برد .... ولی خاطراتت را به من بده ..
و نگاهت را بدرقه ی راهم کن ... آنقدر دوستت دارم که به این نگاه هم قانع ام
شاید فردایی نباشم ... پس تمام لحظه ها را با مرور خاطراتت می گذرانم ..
به یاد نگاهت و تنهای ام
.... شاید فردایی نباشم ..... نمی دانم ...

گرچه پایان راه ناپیداست
من به پایان دگر نیاندیشم
که همین دوست داشتن زیباست


بودنم را هیچ کس باور نداشت
هیچ کس کاری به کار من نداشت
بنویسید بعد مرگم روی سنگ
با خطوطی زیبا و قشنگ
او که خوابیده است در این گورستان سرد
بودنش را هیچ کس باور نکرد


چون درد فراق در جهان چیست بگو؟
عاجز ز فراق ناشده کیست بگو؟
گویند مرا که در فراقش مگرای
آن کیست که از فراق نگریست بگو؟
چشمه ی سادگی از زمین می جوشید خودمانیم زمین این همه نامرد نداشت
عشق یه هدیه خداست که تو قلب آدماست
زنده از مهر و وفاست
هر دلی که مست عشق فارغ از رنگ و ریاست
عشق قرار دل و جونه دل عاشق مهربونه
امروز که دردست توام مرحمتی کن
فردا که شوم خاک چه سود اشک ندامت

نميدانم چرا !!! شايد خطا کردم
و تو ... بی آنکه فکر غربت چشمان من باشی
نميدانم کجا؟! تا کی؟! برای چه؟!
ولی رفتی ...
و بعد از رفتنت باران چه معصومانه مي باريد
و بعد از رفتنت رسم نوازش در غمی خاکستری گم شد
و گنجشکی که هر روز از کنار پنجره با مهربانی دانه برمی داشت ،
تمام بالهايش غرق در اندوه غربت شد
و بعد از رفتن تو آسمان چشمهايم خيس باران بود
و بعد از رفتن تو تمام هستی ام از دست خواهد رفت
و من بی تو هزاران بار در لحظه خواهم مرد
و بعد از رفتنت دريا چه بغضی کرد
ميدانم تو نام مرا از ياد خواهی برد
هنوز آشفته چشمان زيبای توام ... برگرد!
ببين که سرنوشت من چه خواهد شد
و بعد از اين همه طوفان و وهم و پرسش و ترديد
کسی از پشت قاب پنجره آرام و زيبا گفت:
تو هم در پاسخ اين بی وفاييها بگو در راه عشق و انتخاب آن خطا کردم
...
و من در حالتی ما بين اشک و حسرت و ترديد
کنار انتظاری که بدون پاسخ و سردست
و من در اوج پاييزی ترين ويرانی يک دل
ميان غصه ای از جنس بغض کوچک يک ابر
نميدانم چرا !!!
شايد به رسم عادت" پروانگی مان "
برای شادی و خوشبختی باغ قشنگ آرزوهايت دعا کردم.

شب و تموم کن و برو اگه مسافری هنوز
دیگه چشاتو هم زده به گریه های من ندوز
شب و تموم کن و برو جاده به انتظارته
اون ور دنیا یه کسی همیشه بی قرارته
خوب میدونم باید بری دلت داره پرمیزنه
فکر من و نکن برو خدا همیشه با منه
اگه پریشونه چشام اگه گذشته خنده هام
رفتن تو یه حادثه است قصه تموم شده برام
شب و تموم کن و برو جاده هنوز منتظره
فکر چشای من نباش که مونده پشت پنجره


هيچ کس اشکى براى ما نريخت
هرکه باما بود از ما مى گريخت
چند روزى ست حالم ديدنيست
حال من از اين آن پرسيدنيست
گاه بر روى زمين زل مى زنم
گاه بر حافظ تفاءل مى زنم
حافظ ديوانه فالم را گرفت
يک غزل آمد که حالم را گرفت
ما زياران چشم يارى داشتيم
خود غلط بود آنچه مى پنداشتيم
"وقتی کار از کار گذشت دیگه چه فایده ای داره توی فالت بیاد:
یوسف گمگشته باز آید به کنعان غم مخور"

"هیچ گاه نگذار عزیزترینت
به زور لبخند بزند
بعضی وقتها باید
تا نهایت آرامش گریست
آن گاه تبسمش زیبا تراز
رنگین کمان بعد از باران خواهد شد
امروز کسی باش که واقعا آرزو داری
مهربان و با گذشت
ساده و شفاف
پاک و خالص
با انعطاف و مددرسان
به لحظات زندگی چنان ارزش بده که آرزو داری
و
چنان با محبت رفتار کن
که دلیلی برای شرمسار
بودن نباشد"



خلوتم را نشکن
شاید این خلوت من کوچ کند
به شب پروانه
به صدای نفس شهنامه
به طلوع آخرین افسانه
وغروبی که درآن
نقش دیوانگی یک عاشق
برسر دیواری پیداست
عشق
باید کتاب را بست...
باید بلند شد...
در امتداد وقت قدم زد...
گل را نگاه کرد ...و ابهام را شنید...
باید دوید تا ته بودن.
باید به بوی خاک فنا رفت.
باید به ملتقای درخت و خدا رسید...
باید نشست...نزدیک انبساط...
جایی میان بیخودی و کشف...

خیلی دوستت دارم
وهیشه چشم براهت هستم
دوستت دارم
دوستت دارم
دوستت دارم
دوستت دارم
دوستت دارم
دوستت دارم
دیگر به خلوت لحظههایم عاشقانه قدم نمیگذاری،
دیگر آمدنت در خیالم آنقدر گنگ است که نمیبینمت
.
سنگینی نگاهت را مدتهاست که حس نکرده ام .
من مبهوت مانده ام که چگونه این همه زمان را صبوررانه گذرنده ای؟!
من نگاه ملتمسم را در این واژه ها پر کرده ام که شاید ....
دیگر زبانم از گفتن جملات هراسیده است.
و دستهایم بیش از هر زمان دیگر نام تو را قلم می زنند .
و در این سایه سار خیال با زیباترین رنگها چشمهایت را به تصویر می کشم
نگاهت را جادویی می کنم که شاید با دیدن تصویر چشمهایت جادو شوی .
تا به حال نوشته بودم ؟
به گمانم نه !
پس اینبار برایت می نویسم که :
دست نوشته هایت سر خوشی را به قلبم هدیه می کنند .
میخواهمت هنوز ؟؟؟
گاه چنان آشفته و گنگ می شوم که تردید در باورهایم ریشه می دواند
اما باز هم در آخرین لحظه تکرار می کنم که حتی اگر چشمانت بیگانه بنگرند.
میخوانمت هنوز ، حتی اگر دستانت مرا جستجو نکنند.
هیچ بارانی قادر نخواهد بود تو را از کوچه اندیشههایم بشوید.
و اینها برای یک عمر سرخوش بودن و شیدایی کردند کافی است.
به گمانم در ورای این کلمات می خواستم بگویم که :
دلتنگت شده ام به همین سادگی